مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

103

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برخواند : من تا بزيم جز تو دگر يار نگيرم * وز خلق بجز با تو سروكار نگيرم ور نيز كنى قصد بآزار دل من * يك ذره من از تو بدل آزار نگيرم چون ابيات بانجام رسانيد ، كنيزكان از نزد او بدر شدند . در آن هنگام حسن تاج از سر بگرفت . زن حسن به او گفت : اى مرد ، ببين كه بر من چه روى ميدهد . همهء اينها از بهر آنست كه به تو عصيان كردم و بىاجازت تو بيرون آمدم . اى مرد ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه مرا بگناه من برمگير . كه زنان ، قدر مردان ندانند و از كم‌خردى از مردان جدا شوند . من بخطا گناهى كردم . اكنون استغفار ميكنم و با خداى خود پيمان ميبندم كه اگر پراكندگى ما بجمعيت بدل شود ، پس از اين هرگز ترا عصيان نكنم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و بيست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، زن حسن استغفار گفته ، اعتذار جست . حسن به او گفت : اى روشنائى چشم من ، تو خطا نكردهء و گناهى از تو سر نزده . خطا از من بود كه ترا گذاشته ، سفر كردم و ترا به كسى سپردم كه قدر ترا ندانست . اكنون اى حبيب من ، بدان كه خداى تعالى مرا بخلاص كردن تو قادر كرده . اگر ميخواهى ترا به شهر پدرت رسانم تا در نزد او بكام دل بمانى و يا اينكه ترا بسوى بلاد خويش برم ؟ زن حسن گفت : مرا جز خداى تعالى كسى نتواند نجات داد . تو به شهر خويش رو و طمع از من بردار . كه تو خطرهاى اين سرزمين ندانستهء . و اگر سخن من نپذيرى ، به زودى خواهى ديد كه ترا و مرا ازين قوم ، چه روى خواهد داد . آنگاه اين ابيات برخواند : همه غافل از حكم دين و شريعت * همه بىخبر از خدا و پيمبر